چرا به یاد نمیاورم؟
هنوز تنگ غروب دریا بود،که فانوس کومه مرا تو روشن کردی.
پیاله باژگون ستاره در مصیبت شامگاه
هم از آن تفال تاریک شکست ،
ورنه من این همه تردید رفتنم نبود.
دلم به جا نیست
پایم به راه نمیاید
هنوز چیزهای بسیاری هست که دوستشان دارم...
فدای فهم ستاره در ظلمت بی چراغ!!!
من بعد از هزاران سال تمام حتی
باز روزی مرده ام به خانه باز خواهد گشت
تو از این تنبوره زنان توی کوچه نترس
نمیگذارم شب های ساکت پاییزی
از هول و ولای لرزان باد بترسی....!
هر کجا که باشم
باز کفن بر شانه از اشتباه مرگ میگذرم
میایم مشق های عقب مانده ی تو را مینویسم
پتوی چهارخانه ی خودم را
تا زیر چانه ات بالا می کشم
و بعد... یک طوری پرده را کنار میزنم
که باد از شمارش مردگان بی گورش
نفهمد که یکی کم دارد!!!